تبليغاتX
سوشام :گل آبی






















سوشام :گل آبی

....................................؟؟؟

 

هفته پیش در روستای زیبای سامان  واقع در بخش نوبران شهرستان ساوه

مهمان دو تا از دوستای خیلی خوبمون بودیم.(پویا و سمانه ی عزیز).

 این روستا یکی از زیباترین و بکرترین روستاهایی بود که من تا بحال دیدم

با هوایی پاک ُ مناظر زیبا و کوهها و رودخانه ای پر از آب

به شما پیشنهاد می کنم اگر تونستید حتما به این روستای زیبا و تاریخی مسافرت کنید.

البته از تجربیات خوب این سفر که به لطف این دو دوست عزیزمون برگزار شد

گرد آمدن دوستانی مهربان ُ دوستانه ُ صمیمی ُ مسئولیت پذیر و از همه مهمتر همگن بود

من که واقعا به داشتن این دوستهای خوب افتخار می کنم.

--------------------------------------

تنها راه شناخت یک نفر، دوست داشتن اوست بی هیچ امیدی...!

 

       قطعه ای از کتاب خیابان یک طرفه / والتر بنیامین / مترجم حمید فرازنده

 

-------

 

وقتی انسان راه تفرد را دنبال می کند، وقتی زندگی خودش را زندگی می کند،
 
باید خطاها را پبذیرد، زیرا زندگی بدون این اشتباهات کامل نمی شود و
 
 یا حتی برای یک لحظه تضمینی نیست که گرفتار خطا نشویم.
 
 شاید بیندیشیم راه امنی نیز وجود دارد، اما آن راه، راه مرگ خواهد بود:
 
 آن کس که راه مطمئن در پیش می گیرد با مرده فرقی ندارد...!
 
 
    قطعه ای از کتاب خاطرات ، رویاها ، اندیشه ها /  کارل گوستاو یونگ
 
                                    ---------

 " گنجشک می خندید

  به اینکه چرا هرروز بی هیچ پولی برایش دانه می پاشم

  من می گریستم

  به اینکه حتی او هم محبت مرا از سادگی ام می پندارد "

  * یادداشت های یک غریبه

 

   * نمی دانم چرا همیشه زنی را نشانه می گیرند

     که قلبی به گوشه لباسش

       سنجاق کرده است*

 

    * در بن بست كدام كهكشان مردی است

 
     كه دست روی ماه بلند نمی كند؟*

  * گراناز موسوی

 

" آخر ِ فیلم بود و هندی ها ، داشتند عاشقانه می خواندند

آخر فیلم بود و دلتنگیم ، مشت ِ خود را به تلویزیون زد ..."

" وحید نجفی "

                               ---

   خطاب به خودم (اخطار اول )

  گ.واو .لام اول         بهار 1+9

توی قلبم یه سوراخ بزرگ دارم

یه سوراخ خیلی خیلی بزرگ که حالا کم کم داره به لطف داروهای

دست ساخت بشر جای زخم هاش کم رنگ تر می شه

" کرم رژودم فقط برای استعمال خارجی"

توی قلبم یه سوراخ بزرگ دارم

که هر چی آدم می ریزم توش پر نمی شه

و تمام اونهایی که دوستشون دارم ،  که دوستم دارند

 از این سوراخ بزرگ می ریزن بیرون

و این عضو ماهیچه ای چند گرمی می مونه

با چند تا سیاهرگ و سرخ رگ و ....................

توی قلبم یه سوراخ بزرگ دارم

و نمی دونم  چرا هنوزانقدرگریه های زیر بارون با صدای بلند

 توی خیابونای خالی فرشته رو دوست دارم

انقدر که

خیس خیس بشم و هیچکس زار زدنم رو نبینه و نفهمه و ن.......

توی قلبم یه گودال خیس دارم

و کم کم دارم خشک می شم از کسائی که

 فقط شناسنامه ان و تاریخ تولد ومحل صدور

 با یه خودخواهی قرمز به رنگ سه جلدی شون

                              ---

همیشه _؟؟

" من به تو فکر می کردم

تو به دختران نابالغ قرنی که نمی آید "

* شیرین بایرامی

                                  ---

 

این هم از شعر.... وقتی تمام بهار

من فقط یک ماهی

 توی تنگ آب بودم.

* شیرین بایرامی

 

چقدر گرفته ای

 که خودم نیستم!!

معرفی می کنم.....

اینجانب !

 جنازه ای هستم دوزیست  

راه می روم

زیر گودالی که حفر کرده ای

و فاتحه ای حتی که پنج شنبه ها

.....

با قلبی یخ زده در دستم

التهابی

 برای تنیدن دور بازوانت ندارم.

شیرین بایرامی  

پایان گ/واو/لام اول

                                        ---

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین 1391ساعت 12:34 توسط شیرین بایرامی لاطران| |


 " دستمال های مرطوب تسکین دهنده دردهای بزرگ نیستند.


" اینک دستی است که با تمام قدرت مرا به سوی ایمان به تقدیر می راند"

 

 نادر ابراهیمی

 

 برگرفته از کتاب " بار دیگر شهری که دوست می داشتم"

---------------------------

شده بعضی وقتها اونقدر احساس یاس و نا امیدی

وجودت رو پر کنه و نتونی دردت رو حتی با خدای خودت در میون بذاری

احساس کنی که صدات رو نمی شنوه

احساس کنی که دیگه آدمهای دورو برت هم حرفهات و نمی فهمن

...آره می دونم قطعا در زندگی همه ما اینچنین شرایطی پیش اومده

 و باز هم بارها و بارها پیش خواهد اومد

من در این شرایط سخت چی کار می کنم؟؟

به دیوار تکیه می دم

به خدا نگاه می کنم

 رو به جلو

" باز هم مبارزه می کنم"

-------------------------------

 

به صورتم چنگ می زند

مدام به سینه ام

به قدر سالهایی که درد را

همچون یالهای پر پشت کفتار

روی دوشم ریخته ام

و به این سو و آن سو

آیا گریختن از کابوس چند سالگی هام ...

محال است؟؟

حالا

من هنوز هم

همان برگ زرد پاییزی ام که با آخرین بهار

میان کتابهای عاشقانه گم شد و رفت.

همان دخترک شیطان نا آرام

که

با اولین مرگ اعتماد

اعتبارش مرد.

..

این زمستان سرد است!!

مثل دستهای گرم پدر

که با آخرین _

های گرم

نفسهای من سرد شد

...

این زمستان سرد است!

وقتی که هیچ دستی

گره گیسوانت را به عشق باز نمی کند

و هیچ انگشتی

تب پیشانی ات را با عمق شیار انگشتانش احساس

.

.

بیا

 بازهم آرام

گریه کنیم

شاید هنوز این تخت چوبی

بی شیله ترین رفیق روزهای پر درد است

..

آنجا که پدر را

با تمام عاشقانه هایی که در قلبمان کاشت

بی هیچ نوری

 ، بستری

 ، لباسی

و بوسه ای گرم بر پیشانی اش

در آغوش دالانی سرد

به درد سپردیم

زیر خروار خروار خاک

کاشتیم 

زرد شدیم

و فردا یادمان رفت الفبای پدر یعنی "کسی که هرگز...!

" پدر در باران هم نخواهد آمد"

و

فراموشی یعنی

بیایم کنار پنجره ات

 تو

 تمام چراغهای خانه را خاموش کنی 

و من بی صدا

غرورم را میان لجن های کنار رودخانه دفن کنم

 

آ

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم دی 1390ساعت 10:42 توسط شیرین بایرامی لاطران| |